عشق های بی سر و صدا

اگر عاشقی همین جا بمون و از جات تکون نخور!این وبلاگ بوی عشق میدهد...

خسته............
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

باور نکن...

من از زندگی تو هوات خستم
ازت خستم و باز وابستم

نگو ما کجاییم که شب بین ماست
خودم هم نمی‌دونم اینجا کجاست

بیا با هوای دلم سر نکن
بهت راست میگم تو باور نکن

از این فاصله سهم مو کم نکن
بهت خیره میشم نگاهم نکن

تو رنجیدی و دل ندادم بری
خودم رو فراموش کردم تو یادم بری

تو یادم بری، زندگیم سرد شه
یه روز این پسر بچه هم مرد شه

ولی هر شب از خواب من رد شدی
به هر راهی رفتم تو مقصد شدی

درست لحظه ای که ازت می‌برم
تحمل ندارم شکست می‌خورم

 نمیشه تو این خونه پنهون بشم
بهم سخت می‌گیری آسون بشم

اگه پای من جاده رو برنگشت
فراموش کن بین ما چی گذشت

......................................

 

من و تو

 

من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچ کدوم حرفی که باز هم تازه باشه
چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره

 

من و تو.. من و تو .. من و تو..
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم

نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما
یه عمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
تمام وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم
دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما

من و تو.. من و تو .. من و تو..
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم

گل های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه
دیگه افتاده از کار ساعت پیر رو طاقچه
گل های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن
اون هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من

من و تو.. من و تو.. من و تو.. من و تو..

......

 

دلتنگ دل نوشته هایم


 گفتی دلتنگ دل نوشته هایم هستی…

اما مهربانم دیگر دلی برایم باقی نمانده که بخواهد از پس ناگفته ها بنویسد

خسته از گذشته های نه چندان دور و بدون هیچ امیدی به آینده…

تنها کوله باری از خاطرات را به دوش می کشم

 

جایی سراغ نداری که بتوانم تنها برای لحظه ای کوله ام را بگذارم
و به اندازه چشم بر هم زدنی آرام گیرم؟

نه …

از من نخواه که کوله ام را بر شانه های تو بگذارم…

حتی شانه هایت را در رویا نیز از آن خود نمیدانم

این است حقیقت

نه،
شانه هایت با ارزش تر این است که آرامگاه من باشند!

با ارزش تر ..باور کن …

.....................

خدایا خسته ام من

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا فسرده است این قلب پر سوز

 

ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من، ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را، بس کن از این دیوانگی ها

........................

 

 

چشماتو وا نکن اینجا هیچی دیدن نداره

صدای سکوت لحظه ها شنیدن نداره

توی آسمونی که کرکسا پرواز می کنن

دیگه هیچ شاپرکی حس پریدن نداره

دستای نجیب باغچه خیلی وقته خالیه

از تو گلدون گلای کاغذی چیدن نداره

بذا باد بیاد تموم دنیا زیر و  رو بشه

قلبای آهنی که دیگه تپیدن نداره

خیلی وقته قصه ی اسب سفید کهنه شده

وقتی که آخر جاده ها رسیدن نداره

نقض قانون آدم بزرگا ، جرمه عزیزم

چشاتو وا نکن اینجا هیچی دیدن نداره

.........................

 به تو خیره می گردم

به این جنگل

به این برکه

به خط نور

به این دریا

به رقص آب

به این افسون بی همتا

چه باید گفت؟

کمک کن واژه ها را بر زبان آرم

بگویم لحظه ای از تو

از این زیبایی روشن

از این مهتاب

بریزم با نسیم و گم شوم در شب

بخندم با تو لختی در کنار آب

زبانم گنگ و ذهنم کور

تنم خسته ، دلم رنجور

تمام واژه ها قامت خمیده

ناتوان

بی نور

پر از پیچیدگیست این ذهن ناهموار

سکوت واژه ها در هم تنیده

مثل یک آوار

من از این پیچیدگی ها سخت بیزارم

تو با من ساده می گویی و من هم ساده می گویم

"خدایا دوستت دارم "

 

 

یوسف می دانست که تمام درها بسته اند

اما بخاطر خدا و تنها به امید او

به سوی درهای بسته دوید

وتمام درهای بسته برایش باز شد

اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شدند

تو هم بخاطر خدا و با اعتماد به او

به سوی درهای بسته بدو

چون

خدای تو و یوسف یکیست

 

...................................

ماهه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره

دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره

ماهه من غصه نخورهمه که دشمن نمیشن

همه که پر ترک ، مثل من و تو نمیشن

ماهه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه

ماهه من غصه نخور گریه پناه آدماس

تر و تازه موندن گل، ماله اشک شبنماس

ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماهه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو

خیلی ها با زخمای زندگی آشنان مثل تو

ماهه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماهه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا

هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

........................

یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می برد

بی گمان من می شوم بازنده و او می برد

اشک می ریزم و می دانم که چشمان مرا

عاقبت این گریه های بی حد از سو می برد

آنقدر تلخم که هر کس یک نظر می بیندم

ماجرا را راحت از رفتار من بو می برد

من در این فکرم جهان را می شود تغییر داد

عاقبت اما مرا تقدیر از رو می برد

................................

بیا انقلاب کن

خسته ام از حکومت تنهایی

........................

شهر را آدم به آدم در پی ات جویا شدم

تا که یک شب دیدمت

دل باختم

رسوا شدم

با نگاهی ساده قلبم را گرفتی خوب من

فکر می کردم که من عاشق نمی شوم

اما شدم

مثل یک پروانه در شمع نگاهت سالها

سوختم اما عزیزم

با تو من معنا شدم

گفته بودی در کنارت تا ابد هستم ولی

باز رفتی

باز ماندم

باز من تنها شدم

......................................

پاییز که می شود

انگار ازهمیشه عاشق ترم

در تمام طول پاییز

نمناکی شب ها را

با تمام منفذ های پوستم

لمس می کنم

و چشمانم همه جا

نقش دیدگان تو را جست و جو می کند

پاییز که می شود

همراه برگ ها رنگ عوض می کنم

زرد و نارنجی می شوم

با باد تا افقی که چشمانت

در آن درخشیدن گرفت

پیش می روم

و مقابلت به رقص در می آیم

تا آنجا که باور کنی

تمام روزهایی که از پاییز گذشته

تا به امروز

همواره عاشقت بوده ام

پاییز که می شود

بی قراری هایم را در باغچه کوچک

می کارم و آرام آرام

قطره های باران را

که روزهاست در دامنم جمع کرده ام

به باغچه می نوشانم

میدانم تا آخر پاییز

تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد

و با اولین برف زمستان

به بار خواهد نشست

پاییز که می شود

بی آنکه بدانم چرا

دلم بهانه ات را می گیرد

و پاییز امسال

عشق جنس دیگری دارد

و معشوق خواستنی تر است

کاش می دانستی

 .......................

 

می ریزم..
ریز
ریز
ریز
چونان برف..
که هیچ کس ندانست تکه های خودکشیه یک ابربود..
.............................
خیـــلی دردنــــــاکه ..
وقتــی ناتــــوان می ایستـــی در بــــرابـر
از دست دادن بــــاارزشتـــــــریــن چیــــز زنــــدگیت ..!
..................................
روزی قلب زنی را لمس کردم
که همه ی شهر،تن او را لمس کرده بودند ...
زن از تمام آن ها گریخت ...
به آغوش من پناه آورد ...
و من همان جا فهمیدم
فاصله ی بین رفتن و ماندن ...
گاهی در تفاوت لمس کردن است ....
.......................
 
پـــایـیز اَسـت فَصلِ بـآران ،
راستی پــاییـــز ؟!
مَن بـارانی تَـرم یـا تــو ؟
تــو یـک فَـصل می بـاری !
مَـن امـــا ،
چـهــار فَـــصـــــل !
می بـارَمـ ..
...............................
 

آئینه بهترین دوستم هست
چون
وقتی که گریه می کنم
نمی خندد
...............
ﺧــﺪﺍﯾــــــﺎ
ﺑﻪ ” ﺟﻬﻨﻤﺖ ”
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ
” ﻣﯿﺴﻮﺯﺍﻧﯿﻢ “
...........................
به مردم این دنیا نگو
غلامتم...!
ساده اند باور می کنند؛ تو را می فروشند...!!!
...
.............................
هـِــی رفیــق !
میـدونی از کـُـجای زندگـی بیشـتر خستـــه م ؟!
اونـــجایی که وســط خنـده هـام یـــباره بـُـغض مـی کنم ...

...........................

 ﺑﻪ ﺧـــــــﺪﺍ
” ﺩﻝ ” ﺁﻟﺰﺍﯾﻤــــــــﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ !
ﺑﻔﻬﻤﯿــﺪ ﺁﺩﻣـ ﻫﺎ . .

...................................