عشق های بی سر و صدا

اگر عاشقی همین جا بمون و از جات تکون نخور!این وبلاگ بوی عشق میدهد...

اشعار بسیار زیبای سهراب سپهری!
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

من نمی دانم

که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد

واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

..........................

 

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ

 

کار ما شاید این است 

 

 که در افسون گل سرخ شناور باشیم

 

پشت دانایی اردو بزنیم 

 

 دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم 

 

 صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم 

 

 هیجان ها را پرواز دهیم 

 

 روی ادرک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم

 

آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی

 

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم

 

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم 

 

 نام را باز ستانیم از ابر

 

از چنار از پشه از تابستان

 

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم

 

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

 

کار ما شاید این است 

 

 که میان گل نیلوفر و قرن

 

پی آواز حقیقت بدویم

 

...........................

 

دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد

 

 

 

 

 


پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

 

 

 

 ***شاید آن روز که سهراب نوشت :
 تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

 

 

 خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت ،

 

 

 

هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجباریست***

 

................................

 

انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.
زمین باران را صدا می زند.
گردش ماهی آب را می شیارد.
باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.
ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج.
نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنیست.
سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی.
نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.
کنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگی من گسترده است .
از من تا من ، تو گسترده ای.
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم.
و با این همه ای شفاف !
مرا راهی از تو بدر نیست.
زمین باران را صدا می زند ، من تو را.
پیکرت زنجیری دستانم می سازم،
تا زمان را زندانی کنم.
باد می دود ، و خاکستر تلاشم را می برد .
چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد :
لحظه من پر می شود.

 

............................

 

 سهراب سپهری :

 

 

 

زندگی رسم خویشاوندی است

 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

 

پرسشی دارد اندازه ی عشق

 

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

 

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

 

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

 

زندگی مجذور آیینه است

 

زندگی گل به توان ابدیت

 

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

 

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست

 

....................................

 

 من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

 

من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین

 

رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ

 

هر کجا برگی هست شور من می شکفد

 

مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن

 

.........................

 

 

 

من به سیبی خشنودم

 

 

 

و به بوییدن یک بوته ی بابونه

 

 

 

من به یک آیینه یک بستگی پاک قناعت دارم

 

 

 

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

 

 

 

و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند

 

 

 

من صدای پر بلدرچین را می شناسم

 

 

 

ماه در خواب بیابان چیست؟

 

.............

 

هر کجا هستم باشم

 

آسمان مال من است

 

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

 

چه اهمیت دارد

 

گاه اگر می رویند

 

قارچهای غربت؟

 

.................

 

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

 

و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد

 

و بدانیم که پیش از مرجلن خلائی بود در اندیشه ی دریاها

 

مرگ

 

پایان یک کبوتر نیست

 

مرگ

 

وارونه ی یک زنجره نیست

 

مرگ

 

در ذهن اقاقی جاریست

 

مرگ

 

در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

 

مرگ

 

در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

 

مرگ

 

مسئول قشنگی پر شاپرک است

 

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

 

و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

 

..........................

 

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست؟

 

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است؟

 

.........................

 

من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم

 

من صدای نفس باغچه را می شنوم

 

و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد

 

و صدای سرفه ی روشنی از پشت درخت

 

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ

 

چکچک چلچله از سقف بهار

 

و صدای صاف باز و بسته شدن پنچره ی تنهایی

 

و صدای پاک پوست انداختن مبهم

 

عشق

 

 

 

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

 

و ترک خوردن خودداری روح

 

من صدای قدم خواهش را می شنوم

 

و صدای پای قانونی خون را در رگ

 

ضربان سحر چاه کبوتر ها

 

تپش قلب شب آدینه

 

جریان گل میخک در فکر

 

شیهه ی پاک حقیقیت از دور

 

من صدای وزش ماده را می شنوم

 

و صدای ایمان را در کوچه ی شوق

 

و صدای باران را روی پلک تر

 

عشق

 

روی موسیقی نمناک بلوغ

 

و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب

 

روی آواز انارستا ن ها

 

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی

 

پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد

 

............................

 

به سراغ من اگر می آیید

 

پشت هیچستانم

 

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است

 

که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک

 

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

 

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

 

زنگ باران به صدا می آید

 

آدم اینجا تنهاست

 

و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست

 

به سراغ من اگر می آیید

 

نرم و آهسته بیا یید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

 

.....................