داستان سرطان یک دختر از زبان معشوقش ...

دیوونم کرده بود
اونم دیوونه بود
مثل بچه ها هرکاری دلش میخواست میکرد
دوست داشت من به لباش رژ بمالم
میدونست وقتی توی چشمام نگاه میکنه دستام میلرزه
اونوقت دوره لباشم قرمز میشد
میخندید. میخندیدو...
منم اشک تو چشمام جمع میشد
صدای خنده هاش آهنگ خاصی داشت
چشماش مثل یه چشمه زلال بود صاف و ساده...
وقتی در گوشش زمزمه میکردم دوستت دارم
نخودی میخندیدو گوشمو لیس میزد
شبا سرشو میذاشت روی سینه ام و صدای قلبمو گوش میداد
منم موهاشو نوازش میکردم
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرمتر بود
لباشو میذاشت روی بازوم و می مکید جاش که قرمز میشد میگفت هروقت دلت برام تنگ شد اینجارو بوس کن
منم روزی هزار بار بازومو بوس میکردم
جاش تا یک هفته میموند.
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته میشدمیومد و روی پام مینشست
میگفت میدونی قلبم چی میگه:لاو لاو لاو لاو
بعد میخندیدو... منم اشک تو چشمام جمع میشد
بیشتر شبا تا صبح بیدار میموندم
نمیخواستم این فرصت هارو از دست بدم
میخواستم فقط نگاش کنم
هیچی جز اون برام مهم نبود
من میدونستم که (بهار) سرطان داره
خودش نمیدونست
یه روز که از خواب بیدار شد گفت میدونی قلبم چی میگه؟؟؟
بعد چشماشو بست
دیگه هیچی نفهمیدم
هیشکی حالمو نمیفهمید
هنوز صدای خنده هاش توی گوشم میپیچه
هنوزم اشک توی چشمام جمع میشه
هنوزم دیوونم
/ 2 نظر / 4 بازدید
شیدا

آخیییییییییییییییییی